خرید بک لینک

درباره سایت

Recollection

امکانات وب

مردی کــنار پـنجـره، کماکان در خیالاتش لحظهی بالا آمدن دختر از پلههای خانه را تصور میکند. لحظههایی که قبل از آن از اتفاقات روی تـخت حرف میزدند.مردی با ســیگاری بر لب، در خیالاتش موهای کنار کاناپه را جمع میکند.لذت اساماس، هیجان و دیدن اسم او بر روی موبایل.همیشه آهنگِ آبی از ابــی او را به یاد زمستان و فعل و انفعالات مغزش و خیابان شــریعتی میندازد.گهگاهی هم خاطرات کافــه گــودو.

برچسب: نویسنده: کسری جعفری تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 2:18

مثلاً الان اینجا بودی، مــشروب میخوردیم و....

دفعهی یه دونه مونده به آخر رو یادمه. چقدر مدلت عوض شده بود. بوی تنــت....

چیـزی بگــو کــه آیــِنه....

برچسب: نویسنده: کسری جعفری تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 2:18

تو بیا. همین. بریم جاهایی که هیچوقت نرفتیم و الان آرزومه که باهات اونجاها باشم. دستات روی پارچهی رومیزیه کافه گ... هنوز جلوی چشامه.

برچسب: نویسنده: کسری جعفری تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 2:18

هیچوقت نشد برات قهوه درست کنم.
لااقل باش و بذار این یه کار رو انجام بدم.
هر شب دارم باهات حرف میزنم. نمیدونم این مسیر چند ساله چقدر درسته. ولی به خودم که میام متوجه میشم همه سر زندگیاشون هستن.
راستی، دیگه توی اون خونه نیستم. یادته وقتایی که میومدی؟

وقتی کنارت راه میرفتم....
قــــریــه ی من، خوب و صمــیمی...

برچسب: نویسنده: کسری جعفری تاريخ: جمعه 13 بهمن 1402 ساعت: 16:10

چقدر خاطره اینجا هست. چقدر دوست دارم یک بار دیگه توی این خونه بغلت کنم. چقدر تلخه جدا شدن از اینجا. وقتایی که نزدیک خونه میشدی و.... کاش میومدی.

برچسب: نویسنده: کسری جعفری تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 6:15

صفحه بندی